یکشنبه 03 اسفند 1393 ساعت 22:26 |
بازدید : 132 |
نوشته شده به دست saeidam |
(نظرات 0)
امیدوارم خدا همه روزاتونو قشنگ کنه دلبندای من همه روزاتون پر بشه از حس قشنگ به لطافت بارون پراز انرژی مث بو کشیدن بوی خاک وقتی که بارون خودشو تو آغوشش جا میکنه.
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 00:35 |
بازدید : 398 |
نوشته شده به دست saeidam |
(نظرات 0)
پر از خبرست اینجا!
دوش هوا به یک باره ابری گشت !بید مجنون ز سیاهی میترسید!جیرجیرکها برایش آواز سر دادن!شب تابها برایش فانوس ها به دار آویختن!نسیمی به وزیدن گرفت!همه وجود بید را در بر گرفت!دستهایش در لابه لای موهای پر پیچ بید گم شد!ابرها باریدن گرفت!باران خود را به زمین رساند!دستهایش را به گونهای گر گرفته او کشید!زمین چشمهای سبزش را به روی او گشود!سپیده نزدیکست !رز پشت ایوان تب کرده!گونهایش گل انداخته !تمام صورتش خیس عرقست!آفتاب از پشت درختان سو سو کنان خود را به گل میرساند!وگل به رویش لبخند میزند!بلبل به تیماری گل مینشیند!شاپرک از لب برکه برایش آب میاورد!اما عمر گل کوتاست!واو٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬میمیرد!قورباغه برکه را از نیلوفر میگیرند وآواز شومی را به را میندازد!ی دس میخواندو دس بردار نیست!چه شب شومی شود امشب ز دوری تو!خبرست که تن ظریف شاپرک را خفاش درید!
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 00:34 |
بازدید : 282 |
نوشته شده به دست saeidam |
(نظرات 0)
ی وقتای نیاز نیست محبت کردن رو به کسی یاد داد!!! فقط ی زره محبت دیدن رو بهشون یاد بدین!!!یادش بدین اگه یکی پا میزاره رو همه آرزوهاش!میاد طرف تو دلیلش ارزش دادن به توی بی ارزشه !دلیلش بی ارزش بودن طرفت نیست!یادش بدید یادبگیره اگه هر کس جای ما بود!تو آغوش که نه تو طویله خونش هم جاش نمیداد! آره یاد بگیر«
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 00:33 |
بازدید : 272 |
نوشته شده به دست saeidam |
(نظرات 0)
در کویر بی محبت یک انسان چه باید کرد!؟آنجا که جز خار مغویلان سبزه ی یافت نمشود! آنجا که نا امیدی وبی پناهی ! آنجا که عزیزانت فقط یک سرابن برای تیمار کردن تو!برای محرک تو برای آشفتگی!آنجا را تو بنشین!با اشک دیده باغچه جامعت را شوستشو ده !غبار از صورت آن گل ارغوانی بردار!چشمهایت را ببند!دست تخیلت را بگیرو پا در باغچه بگذار!شاخه های یاس را کوتاه کن!آن درخت تاک را هدایت کن! بید مجنون را آب ده!چشمهایت را ببندو دراین آشفته بازار زندگی کن«
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 00:31 |
بازدید : 203 |
نوشته شده به دست saeidam |
(نظرات 0)
!امروز این کوچه باغ کاه گلی زیباتر از همیشه هست!با تاک های که همه دیوار را پوشانده!وچشمهای مرا مست تماشای خود میکند!چشم باده ننوشیده من!باده میدهد به دست این صورت خسته من!لبانم مست مست میشود از این باده واین می!بی خودی میخندد! اما نمیدانم چرا این اشکها بر روی گونه های من میرقصد!«هیچ هیچ هیچ»
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 00:30 |
بازدید : 252 |
نوشته شده به دست saeidam |
(نظرات 0)
ساقی مرا جامی از می بس!نوای از نی بس!مرا به بزم وشادی چکار!؟کنجی از گنجه ی خاکیت بس!ساقی تلخ وتلخ تر بریز !مزه میخواهم چکار؟!اینهمه ترش روی بودن غم مرا بس! از کنج آن باغ ولعل ! به این خرابه گزیده ام! از آن تخت ابریشمی به این کرسی سنگی گزیدام!نمیدانی صفای حضور تو را هیچ جا به دلم نمی بخشد ساقی!ساقی دانه کن اناری را !در دل آن ظرف فیروزه ای!من بیمار توام!بیا به بالینم وحالی پرس!تا برایت صد عشوه کنم به ناز!تو پرسی حالم را !من همی ناله کنم!دستهایت را به گونهایم بکشی!ومن بیمار آن نگاه پر مهر تو! تو دلجوی کنی !ومنتب کنم ز ترس دوری تو! گونهایم از حرارت گل اندازد وتو خیس کنی حریری از آب رودو کشی بر رویم! ساقی من خمار آن نگاه توام !می مرا چکار! چو نگاهت را بگیری ز من ! دگرگون میشود حالم! ساقی از عرش به فرش میایم !چو بدانم نگاهت میهمان چشمهایم ست
هيچ. هيچ هيچ
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به خاطرات کاغذی مي باشد
.