شنبه 18 دی 1395 ساعت 04:27 |
بازدید : 109 |
نوشته شده به دست saeidam |
(نظرات 0)
دختری کنار پنجره آمده است.چهره اش معمولی ست .زیبایی خاصی ندارد.از سایه اش به هنگام رقص هم می شود فهمید که از اندام خوش تراش چیزی نصیبش نشده.چشم هایش از دور بی هیچ حسی یادآور تکرار است.موهایش فقط محض زنانگی شانه خورده اند .او را دوست ندارم اما نگاهش می کنم.هر شب .مثل او زیاد دیده ام در شهر . مثل او زیاد پیدا می شود .اندازه ی تمام پنجره های شهر .معمولی معمولی.یک بار هم اشتباه کردم به خانه شان زنگ زدم گوشی را برداشت خودش بود .صدایی خش دار .مردانه.مردانه هیچ ظرافتی ندارد این همسایه.ولی نمی توانم دست از تماشای او بردارم.چیزی ناشناخته مرا به او مشغول کرده.دلم می خواهد همه ی کارهایم را کنار بگذارم و ببینمش.از همین جا .هر شب.همیشه.حتی زمانی که دو صفحه مانده تا خواندن کتاب هایی که هدیه گرفته ام تمام شود.اما شک ندارم تا بفهمد کسی حواسش به اوست زیبا خواهد شد.خوش تراش .ظریف .نه نمی گذارم بو ببرد.معشوقه بودن شغل خوبی نیست.همان طور که عاشق بودن درآمدی ندارد.بی علاقه دوست داشتن.یا علاقه داشتن ،بی دوست داشتن.من دلم می خواهد همینطور پیر شویم هر دو.بی آن که پنجره ها زیر بار صبح آشنایی بروند.دوست دارم همیشه بین تخت من و تخت او یک خیابان پهن عبور کرده باشد.و ماشین ها هر روز با بوق هاشان یادآوری کنند این فاصله خوب است خوب است خوب است.و مثل تمام آن کتاب هایی که تمامشان نکردم ،اندازه ی دو صفحه از او مانده باشد.من از نتیجه گرفتن های ته داستان ها بی زارم.از فهمیدن چیزی که مرا به او مشغول کرده.دختری که مثل او زیاد پیدا می شود. .
یکشنبه 03 اسفند 1393 ساعت 22:26 |
بازدید : 132 |
نوشته شده به دست saeidam |
(نظرات 0)
امیدوارم خدا همه روزاتونو قشنگ کنه دلبندای من همه روزاتون پر بشه از حس قشنگ به لطافت بارون پراز انرژی مث بو کشیدن بوی خاک وقتی که بارون خودشو تو آغوشش جا میکنه.
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 00:35 |
بازدید : 398 |
نوشته شده به دست saeidam |
(نظرات 0)
پر از خبرست اینجا!
دوش هوا به یک باره ابری گشت !بید مجنون ز سیاهی میترسید!جیرجیرکها برایش آواز سر دادن!شب تابها برایش فانوس ها به دار آویختن!نسیمی به وزیدن گرفت!همه وجود بید را در بر گرفت!دستهایش در لابه لای موهای پر پیچ بید گم شد!ابرها باریدن گرفت!باران خود را به زمین رساند!دستهایش را به گونهای گر گرفته او کشید!زمین چشمهای سبزش را به روی او گشود!سپیده نزدیکست !رز پشت ایوان تب کرده!گونهایش گل انداخته !تمام صورتش خیس عرقست!آفتاب از پشت درختان سو سو کنان خود را به گل میرساند!وگل به رویش لبخند میزند!بلبل به تیماری گل مینشیند!شاپرک از لب برکه برایش آب میاورد!اما عمر گل کوتاست!واو٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬میمیرد!قورباغه برکه را از نیلوفر میگیرند وآواز شومی را به را میندازد!ی دس میخواندو دس بردار نیست!چه شب شومی شود امشب ز دوری تو!خبرست که تن ظریف شاپرک را خفاش درید!
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 00:34 |
بازدید : 282 |
نوشته شده به دست saeidam |
(نظرات 0)
ی وقتای نیاز نیست محبت کردن رو به کسی یاد داد!!! فقط ی زره محبت دیدن رو بهشون یاد بدین!!!یادش بدین اگه یکی پا میزاره رو همه آرزوهاش!میاد طرف تو دلیلش ارزش دادن به توی بی ارزشه !دلیلش بی ارزش بودن طرفت نیست!یادش بدید یادبگیره اگه هر کس جای ما بود!تو آغوش که نه تو طویله خونش هم جاش نمیداد! آره یاد بگیر«
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 00:33 |
بازدید : 272 |
نوشته شده به دست saeidam |
(نظرات 0)
در کویر بی محبت یک انسان چه باید کرد!؟آنجا که جز خار مغویلان سبزه ی یافت نمشود! آنجا که نا امیدی وبی پناهی ! آنجا که عزیزانت فقط یک سرابن برای تیمار کردن تو!برای محرک تو برای آشفتگی!آنجا را تو بنشین!با اشک دیده باغچه جامعت را شوستشو ده !غبار از صورت آن گل ارغوانی بردار!چشمهایت را ببند!دست تخیلت را بگیرو پا در باغچه بگذار!شاخه های یاس را کوتاه کن!آن درخت تاک را هدایت کن! بید مجنون را آب ده!چشمهایت را ببندو دراین آشفته بازار زندگی کن«
چهارشنبه 22 بهمن 1393 ساعت 00:31 |
بازدید : 203 |
نوشته شده به دست saeidam |
(نظرات 0)
!امروز این کوچه باغ کاه گلی زیباتر از همیشه هست!با تاک های که همه دیوار را پوشانده!وچشمهای مرا مست تماشای خود میکند!چشم باده ننوشیده من!باده میدهد به دست این صورت خسته من!لبانم مست مست میشود از این باده واین می!بی خودی میخندد! اما نمیدانم چرا این اشکها بر روی گونه های من میرقصد!«هیچ هیچ هیچ»
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به خاطرات کاغذی مي باشد
.