| |
|
|
|
|
پنجشنبه 06 شهریور 1393 ساعت 02:44 |
بازدید : 332 |
نوشته شده به دست saeidam |
( )
گیرم که خلق را به فریبت فریفتی
با دست انتقام طبیعت چه میکنی؟

|
امتیاز مطلب : 347
|
تعداد امتیازدهندگان : 81
|
مجموع امتیاز : 81
پنجشنبه 06 شهریور 1393 ساعت 02:41 |
بازدید : 208 |
نوشته شده به دست saeidam |
( )
شاید "درد" را از هر طرف بخوانی درد داشته باشد
اما
"درمان" که نباشی "نامرد" می شوی . .

|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
پنجشنبه 06 شهریور 1393 ساعت 02:40 |
بازدید : 224 |
نوشته شده به دست saeidam |
( )
اگر وجود خدا باورت بشه،خدا واسه باورت یک نقطه میزاره یاورت میشه . .

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
پنجشنبه 06 شهریور 1393 ساعت 02:36 |
بازدید : 251 |
نوشته شده به دست saeidam |
( )
یه روز خاص
چه کنم
با که بگم
عقده دل را پیش کی خالی کنم....
به خدا این دل من پر از غمه...
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
یکشنبه 02 شهریور 1393 ساعت 03:18 |
بازدید : 231 |
نوشته شده به دست saeidam |
( )
وقتی بی حوصلگی ها از تو جلو می زند
وقتی برای باختن از خودت هم سبقت می گیری
وقتی بهانه پشت بهانه تو را به زانو در می آورد
چه به دعا و چه به رفتن به روزی که از اول هم می دانی انتهایش به دست تعمیر است
زمستان و پاییز و تابستان برایت فرقی ندارد
تو هر کجا که باشی هوای دلت گرفته است.
|
امتیاز مطلب : 350
|
تعداد امتیازدهندگان : 82
|
مجموع امتیاز : 82
یکشنبه 02 شهریور 1393 ساعت 03:15 |
بازدید : 219 |
نوشته شده به دست saeidam |
( )
,,,مترسک,,, شده ام آن مترسک سردو بی روح !!!امابرسرمزرعه احساس خودم...قشنگ ست...مرابرای پراندن گنجشکی بر زمین زدند که عاشقش بودم!!!دستهایم راباز کردم!لباس کهنه ام بر تنم ست!یخ زده وسرد به جلو مینگرم,,,گنجشکم راباخود میبرد مرد صیاد,,,آه خدایا درد داشت!,,,وقتی که باچشمهایش به من التماس میکردو,,,"من میخندیدم",,,آفتاب گرمایت رابه من مده,,,تن گندم را بسوزان,,,دل یخ زده من آتش میخواهد,,,بسوز گندم زار!که دل گنجشک من,,,قبل از رسیدن به قفس مرد,,,بس است زندگی!!!_هیچ هیچ هیچ_
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
یکشنبه 02 شهریور 1393 ساعت 03:15 |
بازدید : 196 |
نوشته شده به دست saeidam |
( )
,,,مترسک,,, شده ام آن مترسک سردو بی روح !!!امابرسرمزرعه احساس خودم...قشنگ ست...مرابرای پراندن گنجشکی بر زمین زدند که عاشقش بودم!!!دستهایم راباز کردم!لباس کهنه ام بر تنم ست!یخ زده وسرد به جلو مینگرم,,,گنجشکم راباخود میبرد مرد صیاد,,,آه خدایا درد داشت!,,,وقتی که باچشمهایش به من التماس میکردو,,,"من میخندیدم",,,آفتاب گرمایت رابه من مده,,,تن گندم را بسوزان,,,دل یخ زده من آتش میخواهد,,,بسوز گندم زار!که دل گنجشک من,,,قبل از رسیدن به قفس مرد,,,بس است زندگی!!!_هیچ هیچ هیچ_
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
یکشنبه 02 شهریور 1393 ساعت 03:15 |
بازدید : 221 |
نوشته شده به دست saeidam |
( )
حالی ندارم !بغضم سنگین ست!زیربار اشکهایم چون شقایق های سرخ زیرپای باغبان بی احساس !کمرخم کرده ام!امشب جیرجیرکهای حوضچه هم ساز غم میزنند!مثل من او هم دل نوشته هایش را زمزمه میکند!ازساز جیرجیرک ونغمه من نمایان ست!که هیچکدام تاب ماندن دراین باغ رانداریم!دل که هیچ کمرشکانده این بی احساس باغبان!_هیچ هیچ هیچ_
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
|